تبليغاتX
من و چند تکه کاغذ
خاطرات 1 دانشجو

دو سال پیش چونین روزی کسی منا با سعدی آشنا کرد.... از دو روز پیش تا حالا دیگه اون پیش من نیست....

اما سعدیش همیشه با من می مونه...

با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر رامن که با مویی به قوت برنیایم ای عجبچون کمان در بازو آرد سروقد سیمتنمی​رود تا در کمند افتد به پای خویشتنکس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخنروز بازار جوانی پنج روزی بیش نیستای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوززهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگارسعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر رابا یکی افتاده​ام کو بگسلد زنجیر راآرزویم می​کند کآماج باشم تیر راگر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر راشکر از پستان مادر خورده​ای یا شیر رانقد را باش ای پسر کآفت بود تاخیر راهر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر راپرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر راهمچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

این شعرا واسم زیاد می خوند... امید که به آرزوش برسه...

نوشته شده توسط النا در ساعت 22:48 | لینک  | 

خیلی وقته با خودم خلوت نکردم.حتی لحظه ای رو واسه خودم نگذاشتم.نه شادی,نه غم...انگار النا رو پاک فراموش کردم...

نمی دونم چرا جدیدن اینقدر پراکنده شدم.نه دیگه کتاب می خونم,نه طراحی می کنم,حتی یه آهنگ قشنگ هم گوش ندادم...

کلی حرف واسه نوشتن داشتم ولی یه لحظه هم مداد دست نگرفتم...

امروز چشم  باز کردم دیدم هجده روز داره از سال هشتاد و هشت می گذره,تنها کار خوبی که کردم چند روز سفر به شمال بود که خاطراتش تکرار نشدنی ست.

احساس می کنم به یه چیزی احتیاج دارم که نیست و نمی دونم چطور باید پیداش کنم؟!!!

نوشته شده توسط النا در ساعت 1:38 | لینک  | 

نمی دونم چرا هر سال سر سال تحویل اشک هام امان از من می برند مثل نوزادی که تازه به دنیا میاید و نیاز داره که گریه کنه تا بتونه نفس بکشه...

سال تحویل امسال چقدر غریب بود...

نوشته شده توسط النا در ساعت 11:17 | لینک  | 

ممنونم دوستای خوبم که منو هم دعوت کردین... خیلی خوشحال شدم وقتی اسمم رو تو بلاگتون دیدم...

راستش تا متن شما ها رو خوندم یاد عید 13-14 سال پیش افتادم همین موقع ها بود که رفته بودیم خونه بابا بزرگم همه فامیل جمع بودیم  منم داشتم با ماهی های  تو حوض که واسه  سفره  هفت سین  بودن بازی می کردم ...

بابا بزرگم امد کنارم نشت و بلند می گفت خانم,ماهی.... خانم,ماهی... همه شروع کردن به خندیدن...

من از دنیا بی خبر فقط فکر می کردم منظورش اینکه من مثل ماه هستم ولی دلیل خنده  اونا رو نفهمیدم...

بعد ها فهمیم منظورش چی بود....

حالا هر عید سر ماهی خریدن کلی سر به سر هم  میزاریم ....

راستی امشب شب آخرسال و متفاوت تر از حداقل سه سال گذشته چون اسفندش ۳۰روزه...منم تصمیم  گرفتم  شب زنده داری کنم و نهایت سو استفاده رو از ۸۷ بکنم... تا صبح  حافظ بخونم و کارهامو درست کنم و حسابی آماده بشم واسه یه شروع جدید ....

امید که سال خوبی رو همگی آغاز کنیم...

عمو نوروز بیا... و تمام سیاهی ها رو با خودت ببر... و سبزی و طراوت را برای ما بیاور ... می خواهم چون لباس تو قلبی قرمز و تپنده  و پر از هیجان داشته باشم... و صورتی چون تو پر آوازه و خنده رو... و سازی بر دستم تا بتوانم بنوازم و دیگری را شاد و سر مست سازم....

 

نوشته شده توسط النا در ساعت 0:4 | لینک  | 

امشب تا دلم خواست آتیش سوزوندم

کلی خوش گذشت... تازه فهمیدم سال داره تموم میشه...

اینم فال جهارشنبه سوری ما

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم            صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

باغ بهشت وسایه طوبی وقصر حور                     با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

تلقین درس اهل نظریک اشارتست                     گفتم   کنایتی و مکرر نمی کنم

هرگز نمی شود زسر خود خبرمرا                        تادر میان میکده سربرنمیکنم

ناصح بطعنه گفت که ره ترک عشق کن               محتاج جنگ نیست برادر نمیکنم

این تقویم تمام که باشاهدان شهر                    نازد کرشمه برسرمنبر نمیکنم

حافظ جناب پیر مغان جای دولتست                   من ترک خاکبوسی این در نمیکنم 

  

نوشته شده توسط النا در ساعت 2:1 | لینک  | 

 وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها…

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم:
باشد براي روز مبادا!
اما
در صفحه‌هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي‌داند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد!

¤¤¤

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها…

هر روز بي تو
روز مبادا است!

¤¤¤

با این شعر مرا راهی تهران بزرگ کردن , نزدیک به دو سال از اون روز می گذره

دیگر نه آن شهر , شهر آرزو های من است

نه آ ن آرزوها , آرزوهای من...

اما کم کم دارم به اینجا عادت میکنم . یه کمی دیر شده ولی باز هم زمان هست...

 

نوشته شده توسط النا در ساعت 19:30 | لینک  |